جمشید
جمشید
جمشید چهارمین شاه پیشدادی است.معنای نام او همزاد نور است که از دو واژه جم و شید تشکیل شده است.واژه شید امروزه نیز در فارسی معنا می دهد مانند خورشید یا مهشید.
اهورامزدا از جمشید خواست که به عنوان پیامبر آیین او را رواج دهد ولی جمشید نپذیرفت.پس اهورامزدا از او خواست که بر مردم فرمانفرمایی کند.جمشید پذیرفت ولی به شرط آنکه در روزگار پادشاهی او نه باد گرم و نه باد سرد و نه رشک دیو آفریده باشد.دانش پزشکی و بهداشتدر دوره جمشید به حدی رسید که گونه های گیاهی یا جانوری کمتر از بین می رفتند و مردم عمری طولانی داشته و همیشه جوان و شاداب بودند.اما امروزه در ایران طول عمر مردم نسبت به جا های دیگر کمتر است.در دوره جمشید جمعیت افزایش چشمگیری داشت از این رو آریاییان مجبور به مهاجرت شدند و به سرزمین های دیگر سفر میکردند.بسیاری از محققان آلمانی ها و هندی ها را از نژاد آریایی می دانند.در دوره او سهبار زمین پر از موجودات شد و جمشید از اسپندارمذ(فرشته موکل بر زمین)خواست تا فراخ تر شود.خداوند جمشید را آگاه کرد که زمستان سختی در پی خواهد بود پس جمشید کاخی ساخت به نام ورجمکرد که بهترین گونه ها را جفت جفت در آن قصر کرد(مانند داستان طوفان نوح و کشتی او که از هر گونه یک جفت را جای داده بود).چون کار های جمشید موزون گشت تصمیم گرفت در آسمان ها گشت و گذار کند.پس تخت روانی ساخت که دیوان آن را حمل می کردند.وقتی جمشید از آسمان فرود آمد به پای او گوهر ریختند و هر سال آن روز را به عنوان نوروز جشن گرفتند.در آن زمان(عهد باستان)هر یک از سی روز سال نام داشتند.روز اول ماه هرمز نام داشت و اولین روز سال هرمز فروردین بود.
به جمشید بر گوهر افشاندند*مر آن روز را روز نو خواندند
سر سال نو هرمز فرودین*برآسوده از رنج روی زمین
بزرگان به شادی بیاراستند*می و رود و رامشگران خواستند
چنین جشن فرخ از آن روزگار*به ماماند از خسروان یادگار
جمشید پس از این کار ها به خود مغرور گشت و خود را خدا دانست.فردوسی داستان ادعای خدایی جمشید را اینگونه بیان می کند.
شما را ز من هوش و جان در تن است*به من نگرود هر که اهریمن است
گر ایدون که دانید من کردم این*مرا خواند باید جهان آفرین
در آن روزگار مردی خیر و نیکوکار بود به نام مرداس که گله و رمه فراوان داشت و به مردم اجازه میداد رایگان از آنان شیر دوشند.مرداس اصلا از نژاد عرب بود و فرزندی سبک مغز داشت بنام ضحاک.ضحاک با وسوسه اهریمن پدرش را به چاه انداخت و خود شاه شد.ضحاک به معنای خندان یا خندنده است.وقتی ضحاک به دنیا آمد دو دندان پیشین داشت به گونه ای که انگار داشت می خندید.نامی که ایرانیان به او می دادند بیوراسپ بود.بیور یعنی ده هزار و بیوراسپ به معنای دارنده ده هزار اسپ است نام دیگر او آژی دهاک است که یعنی اژدهای ده عیب.مردمان ایران پیوند از جمشید گسستند و به ضحاک روی آوردند و ضحاک در ایران بر تخت شاهی نشست و جمشید متواری گشت و روزگار پر رنجی بر ایرانیان آغاز شد.یکی از عیوب ضحاک پرخوری و شکم بارگی بود.او مدام خواستار غذا های لذیذ و جدید بود.یک روز اهریمن خود را به شکل مردی جوان درآورده و وارد دربار ضحاک شد(در اعتقاد ایرانیان اهریمن می تواند خود را به سه شکل در آورد:مار،مارمولک و مرد جوان).وقتی اهریمن نزد ضحاک عزت و احترام یافت ضحاک به او گفت که آرزویی کند تا بر آورده شود اهریمن گفت آرزوی من بوسه بر دوش های پادشاه است.ضحاک با اینکه توقع داشت مرد پول و مقامی طلب کند ولی پذیرفت.پس از اینکه اهریمن بر دوش او بوسه زد دومار سیاه از کتف شاه بر آمدند واهریمن ناپدید شد.ضحاک روز و شب نداشت و مدام مورد آزار ماران بود تا اینکه اهریمن دوباره خود را به شکل مردی جوان در آورد و به عنوان پزشک وارد دربار ضحاک شد و به او گفت درمان درد تو اینست که هر شب مغز دو مرد جوان را به آنان بخورانی تا عذابت ندهند.این مار ها ماران جادویی هستند.ضحاک شک کرد که این پزشک چگونه اطلاع دارد که این ماران جادویی اند پس از پزشک پرسید.پزشک دوباره ناپدید شد و ضحاک فهمید دوباره از اهریمن فریب خورده است.
اما بشنویم از جمشید،جمشید پس از پیروزی ضحاک پا به فرار گذاشت و روز و شب در خانه مردم فقیر میخوابید و گاهی در جنگل و صحرا ها روزگار را سپری می کرد.روزی جمشید به زابلستان(سیستان)رسید.او اتفاقی پا به باغ دختر زیبا روی شاه زابل،گورنک شاه نهاد.نام دختر شاه زابل سمن ناز نام داشت.دایه او که زنی کابلی بود به او گفته بود که جفت او از نژاد شاه باشد بدین ترتیب سمن ناز به همه خواستگاران جواب نه میداد.سمن ناز وقتی جمشید را دید او را شناخت چون به دستور ضحاک تصویر جمشید را بر پارچه کشیده بودند و در جای جای ایران نصب کرده بودند.سمن ناز از جمشید خواست تا با او ازدواج کند.اما جمشید می ترسید که شاه زابل بخاطر اندکی پاداش او را به ضحاک بفروشد.اما سمن ناز با گریه و زاریاز پدر خواهش کرد که این کار را نکند.بدین ترتیب جمشید شوم بخت و سمن ناز به هم رسیدند و از آنان فرزندی آمد به نام تور که هوش ونبوغی شگرف داشت و زبانزد بود.شاه زابل،گورنک شاه که مهر جمشید به دلش افتاده بود به جمشید فهماند که ممکن است ضحاک از وجود این کودک(تور)خبر دار شود.از این رو جمشید دوباره متواری شد و پس از صد سال در دریای چین بدست ماموران ضحاک افتاد و ضحاک او را با اره به دو نیم کرد.
از تور فرزندی بنام شیداسپ و از شیداسپ تورک و از تورک شم و از شم اترت و از اترت گرشاسپ و از گرشاسپ نریمان و از نریمان سام و از سام زال و از زال رستم دستان بوجود آمد.داستان های شگفت انگیز و شیرین نبرد های گرشاسپ(جد بزرگ رستم دستان)با دیوان و اژدهایان و لشگر ها و کشور های بی شمار در منظومه ای به نام گرشاسب نامه روایت شده است.این منظومه در قالب مثنوی وتوسط شاعری بزرگ به نام ابو نصر علی بن احمد اسدی توسی ودر سال 458 هجری قمری نوشته شده است.