آژیدهاک ماردوش

 

چون ضحاک بر جهان فرمانروا گشت روزگار تلخی بر ایران آغاز شد کردار فرزانگان و دانایان نهان و کردار جادوان و دیوان پراگنده گشت جهان آگنده از بدی و پلیدی بود ضحاک تازی نژاد پس از به پادشاهی رسیدن و جدا شدن فره ایزدی از جمشید بزرگ و فریب خوردن از اهریمن و روییدن مار ها بر دوش او به ایران دست یازید.او دختران جمشید را به زنی گرفت دو دختران پاکدامن جمشید شهرناز و ارنواز نام داشتند.

ز پـوشـیـده‌رویـان یـکی شهرناز          دگــر پـاکـدامـن بـه نـام ارنـواز

بـه ایـوان ضـحـاک بـردنـدشان          بـران اژدهـافـشـن سـپردندشان

بــپــروردشــان از ره جـادویـی          بـیـامـوخـتـشان کژی و بدخویی

ضحاک تازی هر شب دو مرد جوان را به بیگناه می کشت و خورشگر مغز دو جوان را خوراک ماران دوش ضحاک می ساخت تا این که روز دو مرد بزرگوار و گرانمایه به دربار ضحاک برای پادشاهی راه یافتند و با هم پیمان بستند که هر روز مغز یک جوان را با مغز گوسپندی بیامیزند و از این رو هر ماه سی تن از مردان از چنگ ضحاک رهایی می یافتند و دیری نپایید که از این جوانان لشگری پدید آمد.

چـو از روزگـارش چـهـل سـال مـاند          نـگـر تـا بـسـر بـرش یزدان چه راند

ضحاک شبی در خواب دید که سه مرد یکی کهتر و آن دو مهتر به کاخش اندرون شدند هر سه به فر کیان و به بالای سرو بودند یکی از آنها گرز گاوسر به دست بسوی او پیش می اید و بر سر او میکوبد و اورا کشان کشان تا دماوند کوه می برد و در آنجا به بند می کشد.هنگامی که از خواب برخاست چنان بانگی برآورد که کاخ از آهنگش لرزید.

یـکـی  بـانـگ بـرزد بـخواب اندرون          کـه لـرزان شـد آن خـانـهٔ صدستون

ارنواز برخاست و از ضحاک پرسید که چه شده که اینگونه هراسان از خواب برخاستی.و ضحاک همه خواب را برایشان بازگو کرد.

سـپـهـبـد  گـشـاد آن نهان از نهفت          هـمـه  خواب یک یک بدیشان بگفت

ارنواز پیشنهاد داد که این خواب را با موبدان و اخترشناسان در میان گذار تا آنها چاره ای بیابند.موبدان چاپلوس شاه از ترس جانشان هیچیک بدو راست نگفتند تا خوابگذاری بنام زیرک بدو گفت مردی هست که هنوز از مادر زاده نشده نام او آفریدون است او تخت و تاج تو را می ستاند و تو را به خاک می نشاند هرچند ان سرنوشت هر پادشاه است هیچکس تا جاویدان بر تخت پادشاهی نماند چه بسا پادشاهانی که تخت شاهنشهی ر سزاوار بودند.

بر ضحاک چنین گذشت تا آفریدون از مادر زاده شد نام پدر او ابتین بود که مغزش خوراک ماران شد فرانک مادر افریدون بود فریدون از گاوی به نام برمایه شیر مینوشید.تا روزی فرانک از ترس ضحاک فریدون را به البرز کوه برد.

شــوم نــاپــدیــد از مـیـان گـروه          بــرم  خــوب رخ را بـه الـبـرز کـوه

ضحاک چون مرغزاری که فریدون در آن بود را یافت بدانجا رفت و چون فریدون در انجا نبود مرغزار را به آتش کشید و برمایه را کشت.

بــه ایــوان او آتــش انـدر فـگـنـد          ز پــای انــدر آورد کــاخ بــلــنـد

پس از اینکه بر فریدون(دو هشت)شانزده سال گذشت به پیش مادر آمد و از او درباره تبار و پدرش پرسید.

چو بگذشت ازان بر فریدون دو هشت          ز الــبــرز کـوه انـدر آمـد بـه دشـت

بــر  مــادر آمـد پـژوهـیـد و گـفـت          کـه  بـگـشـای بـر من نهان از نهفت

فرانک گفت در این خاک ایران زمین مردی بود که نامش ابتین بود مردی خردمند و پهلوان از نژاد تهمورس دلیر پدر تو ابتین بود که مغزش خوراک ماران آژیدهاک شد.آژیدهاک چون بدنبال تو بود تا تو را نابود کند من از چشم اهریمنان نهانت داشتم تا تو را بپروردم.

چـنـان بـد کـه ضـحاک جادوپرست          از ایـران بـه جـان تـو یـازیـد دسـت

ازو مــن نــهــانـت هـمـی داشـتـم          چــه مـایـه بـه بـد روز بـگـذاشـتـم

گاوی یافتم تا تو از آن شیر خوردی و یک روز پادشا را از آن گاو آگهی آمد و آن را بکشت.از آنروز بود که آفریدون آهنگ کین خواستن از ضحاک را کرد.از سویی ضحاک روز و شب نداشت و همواره نام فریدون بر زبانش بود تا روزی مهتران را خواند و بدیشان گفت:من دشمنی در نهان دارم گرچه خرد ولی پردانش و من باید پادشاهی خود را استوار سازم پس از مردم خواست که دادگری او را بستایند تا اینکه روزی آهنگر کهتری بنام کاوه آهنگر که هفده پسرش را کشته و مغزش را خوراک ماران کرده بودند به نزد شاه آمد و پسرش را آزاد کرد ضحاک بدو گفت...

بــدو گــفــت مــهـتـر بـروی دژم          کـه بـر گـوی تـا از کـه دیدی ستم

کاوه از گستاخی شاه خیره ماند برگه را از م درید و با سخنرانی آتشینش شاه را بر سر جایش نشاند.

خـروشـیـد و زد دسـت بر سر ز شاه          کــه شــاهــا مـنـم کـاوهٔ دادخـواه

یــکــی بـی‌زیـان مـرد آهـنـگـرم          ز  شـاه آتـش آیـد هـمـی بـر سـرم

تـو شـاهـی و گـر اژدهـا پـیـکـری          بــبــایــد  بـدیـن داسـتـان داوری

که  گر هفت کشور به شاهی تراست          چـرا رنـج و سـختی همه بهر ماست

کاوه بر دادگری شاه گواهی نداد و رو به مهان دربار گفت:همه سوی دوزخ نهادید روی

کاوه چون از کاخ برون امد همه او را آفرین گفتند و از او شادمان شدند کاوه مردمان را فراخواند تا پا به پای او به نزد آفریدون روند و با او هم پیمان شوند.

ازان چـرم کـاهـنـگـران پـشت پای          بــپــوشــنـد هـنـگـام زخـم درای

هـمـان کـاوه آن بـر سـر نـیزه کرد          هـمـانـگـه ز بـازار بـرخـاسـت گرد

خـروشـان هـمـی رفـت نیزه بدست          کــه ای نـامـداران یـزدان پـرسـت

کـسـی کـاو هـوای فـریـدون کـنـد          دل از بـنـد ضـحـاک بـیـرون کـند

بـپـویـیـد کـایـن مـهـتر آهرمنست          جـهـان آفرین را به دل دشمن است

از آن پس آن چرم درفش کاویانی نام گرفت که درفش ساسانیان نیز بود.باری کاوه و مردم بسوی البرز کوه رفتند و فریدون را یافتند فریدون چون از دور آنان را دید گمان کرد که سپاه ضحاک است ولی چون دید که آن ها مردم ستم دیده هستند شادمان شد و با ایشان همبسته شد از آن پس هر کسی به چرم کاوه گوهر و نگینی افزود.

روزی که ضحاک برای وارهاندن ان سرنوشت از خود به هند رفته بود تا دست به دامان جادوگران شود فریدون به پایتخت رسیده بود و بر تخت ضحاک نشست یکی از درباریان ضحاک گریخت و بدو آگهی رساند.ضحاک که نه راه پیش و نه پس داشت به ناچار با فریدون رویارو شد تا با او بجنگد فریدون بر سرش گرز گاوسر کوفت چون خواست بار دیگر گرز را بر سر ضحاک کوبد سروش خجسته بدو فرمان داد تا ضحاک را در دماوند به بند کشد.

بــیـاورد ضـحـاک را چـون نـونـد          بــه کـوه دمـاونـد کـردش بـبـنـد

بدینگونه آفریدون بر جهان پادشاه گشت.